هری خیره توی چشمهاش غرید:
- هرگز به من دست نزن. نمیخوام ببینمت!
لویی با صدای خفهای گفت:
- من..من نمیفهمم...
به دیوار تکیه زد تا سقوط نکنه و خودش رو در آغوش گرفت. تنش یخ بسته بود.
- چی رو نمیفهمی؟ نمیخوامت!
.
.
.
*Persian Translation
*Original Story By: @purpledandeli0n
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
🔞🔞🔞اون مجموعهای بود از تمام چیزهایی که ازشون متنفرم و این دلیل شروع بازی بود. یک شرط بندی بی رحمانه برای اینکه اون و بشکنم، خرد کنم و برای اینکه روی واقعیش و ببینم. شیطان هم یک روز فرشته بود...🔞🔞🔞