مرا از تمام داشته و نداشته هایم جدا کرده بودند و در قفسی طلایی حبس کردند مدام در گوشم میخوندند که این حق من است اما من کاری نکرده بودم! روزی از زورا با پیدایش عده ای از مرد م زندگی من به کل تغیر میکند و من به شیطانی تبدیل میشوم که همه از ان وحم داشتند و این تقدیر من بود . . .
More details