شوتو مثل وقتایی که یادش میاد نبود. دستاش وقتی بغلش میکرد یا با موهاش بازی میکرد هیچ گرمایی نداشت. با اینکه با عشق نگاهش میکرد ولی انگار چشماش پوچ بود. درسته شوتو آدم کم حرفی بود ولی هیچ وقت سکوت هاش تا این اندازه عمیق و طولانی نبود. باکوگو حتی نمی تونست ضربان قلبش یا گرمای نفساش رو حس کنه ولی...
⚠️ویژه طرفداران ژانر غمگین⚠️
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که فکر میکنی...
تا به خودت بیای...
تموم شده و رفته...
زندگی همیشه دوباره شروع نمیشه...
پس تا زمانی که وقت داری...
بهش بگو...
که دوستش داری💔
به عنوان یه تجربه قبولش کن...
چون من نگفتم...