Story cover for CHERRY - YuJae by GhostDayana
CHERRY - YuJae
  • WpView
    Reads 938
  • WpVote
    Votes 381
  • WpPart
    Parts 16
  • WpView
    Reads 938
  • WpVote
    Votes 381
  • WpPart
    Parts 16
Complete, First published Dec 31, 2021
Couple: YuJae
Genres: Romance, Slice of life

More:
سلام، من جونگ یون اوه ئم؛ معمولا بهم میگن جهیون. بالاخره بالا شهره و این اسمای باکلاسش دیگه. من و برادرم هیجده سالمونه، در واقع برادر ناتنیم. حین خوندن این متن دارن روی من یه عمل جراحی نخاع انجام میدن چون یه تصادف شدید داشتم و اوه پسر! انترن دست و پا چلفتی، چیزایی که زیر دستتن مهره های منن! داشتم میگفتم، خوش اقبالی من دقیقا از چند هفته قبل شروع شد. در واقع کمی بیشتر از چند هفته، شاید چند ماه...
-
«اگه بعد از گذشت زمان من رو به یاد بیاری، بنظرت میتونی بهم بگی که توهم خوشحال بودی؟»
All Rights Reserved
Sign up to add CHERRY - YuJae to your library and receive updates
or
#52jaehyun
Content Guidelines
You may also like
as above, so below [ stony ] by taraTVKL
42 parts Complete
نگاهی به اتاق انداخت. هیچ نشونه ای از درگیری یا وروده اجباری نبود. همه چیز جز ان تخت خونین طبیعی به نظر میرسید. آهنگی در اتاق پیچید.‌ کمی بعد تلفن را زیر ملافه ها پیدا کرد . شماره ای ناشناس بهش زنگ میزد. با تردید ان را برداشت و دکمه سبز را زد. :( خدای من استیو! معلوم هست کجایی ؟ میدونی چقدر بهت زنگ زدم ؟ ) سم بود. سمی که نگران و عصبی بود. با صدای ضعیفی جوابش را داد :( سم... ) داد و بیداد هایش متوقف شدند. عصبانیتش محو شد ،فقط نگرانی در او ماند :( ناتاشا ؟ .... استیو پیش توعه ؟) ناتاشا دوباره نگاهی به تخت انداخت :( نه سم. فکر کنم استیو....یه بلایی سرش اومده ) داستان پس از اتفاقات جنگ داخلی رخ می‌دهد. زمانی که استیو و بقیه فرار هستند. انها در کشور های مختلف پخش شدند و از هم خبر‌ ندارند. اما با گم‌ شدن استیو مجبور می‌شوند دور هم جمع شوند تا او را نجات دهند ، با وجود تمام‌ اختلافات و مشکلات. زمان مواجه با دشمنان ناشناخته چاره ای جز اعتماد به یک دیگر ندارند. خدای فریبنده که بهشان حمله کرده بود ، قاتل سابقی که پدر و مادر یکی از آنها را به قتل رسانده بود و خون خوار هایی که به ظاهر ۱۷ سالشان بود اما قرن ها زندگی کرده بودند ، هیچکدام مهم نبود. زمان به سرعت می‌گذشت و وقتشان محدود بود پس چشم هایشان را می‌بندند و به هم اعتماد می‌کنن
you went🕯️رفتــی by Supernatural313
23 parts Ongoing
📌وضعیت: متوقف شده...🖤📚 ⏳آغاز: ۲۸ نوامبر ۲۰۱۹ ⌛پایان: ۲۰ فوریه ۲۰۲۰. ⏰ بازنویسی: ۱۰ ژوئن ۲۰۲۵ در مسیر تیمارستان، صدای فریادهایش خیابان را پر کرده بود. صدایی از جنس التماس، از عمق استخوان و شکستگی یک روح. صدایی که در باد گم می‌شد، اما هنوز در سینه‌اش زنده بود: «بهش بگید... بهش بگید اگه برگرده... خوب می‌شم...» 🏎️🏁 سکوت پیش از طوفان... چراغ‌ها چشمک می‌زدند. موتور‌ها غریدند. هوا بوی سوخت و انتظار گرفته بود. صدای بلندگوی مسابقه نفس‌ها را در سینه حبس کرد: سه... دو... یک... حرکت! و ناگهان انفجار صدا، جیغ لاستیک‌ها، مارپیچ‌های جاده، تقلا میان باندها، و رقابتی که با هر ثانیه به تپش قلب تبدیل می‌شد. در میان تمام خودروها، یکی از همه سریع‌تر بود. ماشین زرد مسابقه‌ای همچون تیری از کمان، باندها را شکافت و از خط پایان گذشت. در ماشین باز شد. نخست پای راستش بیرون آمد. محکم، مصمم. سپس او کامل از خودرو پیاده شد. قدی بلند و هیکلی تراش‌خورده، عضلاتی آماده برای نبرد. موهایی بلند و بلوطی که در نسیم پیروزی به رقص درآمده بودند. پوستی آفتاب‌سوخته، و چشمانی که تمام طیف رنگین‌کمان را در خود پنهان داشتند... این بود قهرمان زمین مسابقه. پادشاه سرعت. --- و صدایی، در دوردست‌های ذهنش، هنوز در گوشش زنگ می‌زد. صدایی که روزی به
Life is a joke.(kookv)  by azin2013
38 parts Ongoing
_ لباست رو در بیار جئون. نمیدونست چرا اما دلش میخواست با استاد کیم جوون کل کل کنه. بدون بلند کردن سرش زمزمه کرد. _ اینجا جاش نیست استاد، اما اگه دوست داشتی یه جای بهتر این اجازه رو بهت میدم خودت درشون بیاری. ##### _ یک جای خالی توی قلبت هست، روزی خونه ی من بود. _ قلب من دیگه هیچ جای خالی ای نداره کیم تهیونگ، پر شده از تو... قلب برای منه ولی هر تپش و نبضش برای توئه. #### زندگی یک شوخیه؟ جونگکوک یک پسر بدشانسه که از زمین و زمان براش دردسر میباره، اما کی میدونه شاید بدشانسی کوک دلیل داره. فیک کوکوی اما لقب تهیونگ ددی؟! از عجایب زندگی یک شوخیه (◍•ᴗ•◍) ❤ _ نمیدونم توهُم میبینم یا واقعیت ولی دارم میترسم...میترسم که دوباره از دستش بدم. ♡♡♡♡ Cople: #kookv #yoonmin Genre : #comedy /#fantasy #drama /#smut status: در حال آپ up days: دوشنبه، پنجنبه عضویت در چنل تلگرام از طریق: my_story_robot تمامی شخصیت‌ها، فضاها و مفاهیم این اثر زاده‌ی ذهن و جهان درونی من هستند. هرگونه برداشت، بازآفرینی یا استفاده از آن‌ها بدون ذکر منبع، نه الهام، که خیانت به روح «زندگی یک شوخیه» هستش. کپی داستان ممنوع⛔ این یک بوک ساده استاد و دانشجویی نیست.... پیشنهاد میکنم عمیقتر به متن نگاه کنی کاپل = کوکوی ✓یونمین ✓
You may also like
Slide 1 of 10
as above, so below [ stony ] cover
Freeze Frame cover
𝚈𝚘𝚞 𝚋𝚎𝚕𝚘𝚗𝚐 𝚝𝚘 𝚖𝚎.«𝚅𝙺» cover
you went🕯️رفتــی cover
MATCHING MIRRORS  cover
ولیعهد سرکش cover
with and without you cover
Life is a joke.(kookv)  cover
Cut Me-completed  cover
𝐎𝐚𝐬𝐢𝐬 𓃭 cover

as above, so below [ stony ]

42 parts Complete

نگاهی به اتاق انداخت. هیچ نشونه ای از درگیری یا وروده اجباری نبود. همه چیز جز ان تخت خونین طبیعی به نظر میرسید. آهنگی در اتاق پیچید.‌ کمی بعد تلفن را زیر ملافه ها پیدا کرد . شماره ای ناشناس بهش زنگ میزد. با تردید ان را برداشت و دکمه سبز را زد. :( خدای من استیو! معلوم هست کجایی ؟ میدونی چقدر بهت زنگ زدم ؟ ) سم بود. سمی که نگران و عصبی بود. با صدای ضعیفی جوابش را داد :( سم... ) داد و بیداد هایش متوقف شدند. عصبانیتش محو شد ،فقط نگرانی در او ماند :( ناتاشا ؟ .... استیو پیش توعه ؟) ناتاشا دوباره نگاهی به تخت انداخت :( نه سم. فکر کنم استیو....یه بلایی سرش اومده ) داستان پس از اتفاقات جنگ داخلی رخ می‌دهد. زمانی که استیو و بقیه فرار هستند. انها در کشور های مختلف پخش شدند و از هم خبر‌ ندارند. اما با گم‌ شدن استیو مجبور می‌شوند دور هم جمع شوند تا او را نجات دهند ، با وجود تمام‌ اختلافات و مشکلات. زمان مواجه با دشمنان ناشناخته چاره ای جز اعتماد به یک دیگر ندارند. خدای فریبنده که بهشان حمله کرده بود ، قاتل سابقی که پدر و مادر یکی از آنها را به قتل رسانده بود و خون خوار هایی که به ظاهر ۱۷ سالشان بود اما قرن ها زندگی کرده بودند ، هیچکدام مهم نبود. زمان به سرعت می‌گذشت و وقتشان محدود بود پس چشم هایشان را می‌بندند و به هم اعتماد می‌کنن