و انگار که نتونسته باشه خود دار بمونه، با اشکی که ناخواسته رو گونش میریخت، دست گذاشت رو سینهی پسرِ مقابلش و لب باز کرد تا جور دیگهای گِله کنه. -اصلاً... امشب تولدمه؛ چرا یادت نیست؟ با دلگیری به چشم های جونگکوک خیره شد و با درک نکردنِ حسِ چشماش، اشکاش با شدت بیشتری راه خودشون رو پیش گرفتن. امشب حتی ذرهای ملاحظه تو وجودش نداشت... تمامِ درد ها و سختی هاش با چسبیدن به قفسهی سینش، فرصتِ ابراز میخواستن و انگار این جملات همون درد ها و سختی ها بودن که بیرون ریخته شدن! -سه ساله بهم تبریک نگفتی... چرا بهم نگفتی تولدت مبارک کافونه؟ تک به تکِ کلماتش، حال عجیبی به جونگکوک میدادن جوری که با شنیدن "کافونه" بی طاقت لب گزید و نگاهش رو به سقف داد. کاش این سؤال هایی که داشتن جونش رو میگرفتن... همین الان تموم میشدن! -چرا منو نگاه نمیکنی؟ مگه من کافونهی تو نیستم؟ فشار دندونای پسر کوچیکتر رو لبش بیشتر شد و نفسش به شمار افتاد. تهیونگ خبر داشت با این طوری حرف زدنش، داره چی به سرش میاره؟. -بسه... ژانر: پزشکی، روزمره، رمانس، انگست کاپل اصلی: ویکوک کاپل فرعی: یونمین دیلی من: In_blueside@
More details