The Last Day | Z.M L.S

The Last Day | Z.M L.S

  • WpView
    OKUNANLAR 1,177
  • WpVote
    Oylar 286
  • WpPart
    Bölümler 9
WpMetadataReadYetişkinTamamlanmış Hikaye Per, Haz 29, 2023
لویی و زین صبح زود از خانه‌هایشان خارج می‌شوند و به بام برجی می روند که قصد پایین انداختن خودشون از اونجا رو دارن. مطمئنا لبه بام اونم به قصد خودکشی برای اولین دیدار جالب نیست ولی لویی بدش نمیاد بدونه چی باعث شده مردی با ظاهر یه فرشته اون همه دل شکستگی رو توی چهره‌اش داشته باشه.
Tüm hakları saklıdır
En büyük hikaye anlatıcılığı topluluğuna katılınKişiselleştirilmiş hikaye önerileri alın, favorilerinizi kütüphanenize kaydedin ve topluluğunuzu büyütmek için yorum yapın ve oy verin.
Illustration

Ayrıca sevebilecekleriniz

  • دروغ حقیقی
  • Stranger Love‌[Ziam Fanfiction]
  • I like it when you sleep, for you are so beautiful yet so unaware of it
  • Solar eclipse | کسوف
  • Dream About You || JJP
  • Relationship Agency2
  • Breath [Ziam]
  • my commander
  • White and gray
  • Through the Walls [Persian]

خلاصه داستان:پارسا ؛خودساخته، سرد و متنفر از اکثر موجودات! از جمله خودش! اون مثل یه دانشجوی عادی زندگی نمی کنه.اون یه آدم عادیه ولی عادی فکر نمی کنه، عادی زندگی نمی کنه. ولی با ورود آریا ورق برمی گرده.زندگی پراز تنفر اون از دوست داشتنها پر می شه.و شاید اون حتی بتونه خوشبختی رو پیدا کنه. ...اگه سرنوشت اجازه بده... مقدمه: از خودم متنفرم... چرا؟ خب می شه از دلایلش به شغلم اشاره کرد. شغلم چیه؟ خب به بدنم مربوطه...به زودی می فهمید. اسم من پارساست.20 ساله.دانشجوری رشته ریاضی.قدم متوسطه و چشمام سبز و موهام مشکی.چیه فکر کردین خیلی جذابم؟ غلطه! تصورتون رو از جذاب به"بچه خوشگل"تغییر بدید! ?توجه! دارای صحنه های جنسی?

Daha fazla bilgi
WpActionLinkİçerik Rehberi