[ Complete ] " رنگها برای آدمهاییان که وقتِ احساس کردن دارن... ما وقت نداریم. ما فقط زنده میمونیم! " پرث، رئیس جوان و بیرحم یک خاندان مافیایی قدرتمند، سالهاست زندگیاش را به همراه پسر پنج ساله اش بر پایهی کنترل، منطق و بیاحساسی بنا کرده است. همهچیز زمانی تغییر میکند که سانتا وارد عمارت تاناپون میشود. رابطهای که با تنش، جدال، کشش آغاز میشود، کمکم به چیزی بسیار پیچیدهتر تبدیل میشود .. چیزی میان میل، وابستگی و احساسی که هیچکدام از آنها حاضر به نامگذاریاش نیستند. [ 𝖣𝗈 𝖭𝗈𝗍 𝖢𝗈𝗉𝗒 𝖳𝗁𝗂 𝗌 𝖶𝗈𝗋𝗄 ] 📌
More details