کیم مینسوک با کارکردن توی شرکت ضایعات و چرخدندهی مفیدی توی جامعه بودن -طوری که انگار منتظر بود تا روزی بمیره و تقاص گناهانش رو بده - مشکلی نداشت. اما وقتی هاله¬ی قدرتمندی از پشت بهش برخورد کرد، وقتی گربه¬ی زخمی¬ای که به خونه برده بود یه شیطان مغرور و چموش از آب دراومد، فهمید که فرشتهها، شیاطین، و روحهای افراد مرده¬ی خانوادهاش قرار نبود اجازه بدن به همین راحتی بمیره. حالا باید با چن -بادیگارد شیطانی¬اش - و هدف یه مجرمِ تحتِ تعقیب بودن سروکله بزنه و با یادگرفتن اینکه چطور با تغییراتی که با اومدن کل اون موجودات شیطانی لعنتی توی زندگیاش، ایجادشدن کنار بیاد. با همه¬ی اینها مینسوک نباید برای کندوکاو بین احساس گناهکردن و جوونه زدن عشق، ظرفیت ذهنی داشته باشه، ولی داره و این بیشتر پریشونش میکنه.
Detail lengkap