لوهان، خسته از زندگی و دردهای بی پایانش تصمیم مهمی گرفته بود. به خودش یک ماه وقت داده بود تا درمورد زنده موندن یا رها کردن این زندگی فکر کنه. و حالا فرصتش تموم شده بود. توی این یک ماه نتونسته بود خودش رو به ادامه ی این زندگی قانع کنه. دلش با تمام وجود طلب آزادی میکرد. مثل پرنده ای که سال ها توی قفس زندانی شده باشه و دیگه نتونه طاقت بیاره. به محل مورد نظرش برای پایان این رنج رفته بود و آماده بود تا از اون پل مرتفع خودش رو به پایین پرت کنه. چشم هاش رو بست و پرید. ناگهان دستی دور بازوش پیچید و اونو محکم گرفت. لوهان تا روزهای بعد فکر میکرد که اوه سهون نجاتش داده و قراره کمکش کنه. ولی سهون هرگز قرار نبود مرحمی برای زخم های لوهان باشه و لوهان برای پس گرفتن آزادیش هرگز نباید نجات داده میشد.
*
ɢᴇɴʀᴇ: ᴀɴɢꜱᴛ, ʀᴏᴍᴀɴᴄᴇ, ᴄʀɪᴍᴇ, ꜰᴀɴᴛᴀꜱʏ, ꜱᴍᴜᴛ, ᴠᴀᴍᴘɪʀᴇ ᴀᴜ, ᴡᴇʀᴇᴡᴏʟꜰ ᴀᴜ
ᴄᴏᴜᴘʟᴇꜱ: ʜᴜɴʜᴀɴ, ᴄʜᴀɴʙᴀᴇᴋ, ᴋᴀɪꜱᴏᴏ
ᴜᴘ ᴅᴀʏꜱ: ꜱᴜɴᴅᴀʏꜱ
ᴡʀɪᴛᴇʀ: ʟᴀᴠᴇɴᴅᴇʀ
ᴄʜᴀɴɴᴇʟ: ʜᴜɴʜᴀɴᴇʀᴀꜰᴀɴꜰɪᴄ
Vkook_الماس خاکستری
ـ درد ازادی که بهم دادی از دردی که مستحقش بودم
دردناک تر بود
•امگایی که این اجبار رو برای رسیدن به عشق پنهانی که داشت قبول کرد و این ازدواج قراردادی رو پذیرفت.
صبر کردن و دور شدن از رویا و هدف ها و زندگی که هیچ شباهتی در ذهنش نداشت، هیچ آسان نبود
زندگی که پشتش منافع هایی پنهان بود برایش هیچ مفهومی نداشت ، اما گویی خودش هم آغشته به این رنگ های تیره شده بود، گمان میکرد نجات پیدا میکند!!•
هفت سال زندگی که هردو با تنفر رنگ زدند
و هیچکدام تلاشی برای دوست داشته شدن نمیکردند.
آنها سخت میگرفتند ؟ یا زندگی سختی های پنهان داشت که انتقام درش نهفته بود؟!
___________________________________________
با چهره ی بی حسش بهش زل زد
_ داری بد میکنی امگا
لحظه ی ترس رو احساس کرد اما طولی نکشید که این حس رو خاموش کرد وبا تندی گفت:
ـ هم از خودت هم از کل زندگیت متنفرم..
وارِن با لحنی خنثی رو بهش گفت:
_ کُلت روی پیشونیت نذاشتم که دوستم داشته باش!..
writer:Meral
Cuple:Vkook
Genre:Dark-romance, psychological fiction,Omegaverse,fantasy,smut,Angst٫
A-mperg