اسم:قوی سیاه
ژانر:عاشقانه،خونآشام،گرگینه،ماجراجویی
کی فکرشو میکرد دختری تنها در پاریس چنین اتفاقاتی براش بیفته.عاشق بشه،قلبش بشکنه،خانوادش بهش خیانت کنند و واقعیت هایی از خودش و خانوادش بفهمه که مسیر زندگیشو عوض کنه.
وقتی درست در لحظه ی تصمیم گیری مرگ و زندگی بود کی میتونست نجاتش بده؟؟
به کی میتونست اعتماد کنه؟؟
خانواده؟؟دوست بچگی؟؟هم اتاقی؟؟پسر مرموز؟؟پروفسور؟؟
صدای پیانو اونو از افکارش بیرون کشید.
پیانویی که خیلی خشن نواخته میشد و هر نتش خون رو توی رگهاش منجمد میکرد.
وقتی آهنگ تموم شد.
یونگی به سمتش برگشت و گفت:حالا میخوای چیکار کنی؟؟
جرعه ایی از قهوه ی تلخش نوشید و گفت:میخوام تا وقتی که خون توی رگ دشمنام هست شکنجشون کنم و جلوشون بخندم.
یونگی گفت:این از تو یه دیوونه نمیسازه؟؟
_وای یونگی هیونگ تو اصلا نمیدونی دیوانگی چه عالمی داره...
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
حافظه ی سلکورن ؛ جایی که همه چیز یخ زده ؛ سرمایی که قابل تحمل نیست و انسلک های کشنده برای هرکسی جز دسلار !
رهبری که چشمای نافذ اما نفوذ ناپذیری داره!
دنیای سلکورن یه دنیای منحصر به فرد اما به وضوح ترسناک...