Yūgen

Yūgen

  • WpView
    Reads 11,748
  • WpVote
    Votes 2,037
  • WpPart
    Parts 21
WpMetadataReadComplete Mon, Sep 19, 2022
WpInfo
Fanfic
BTS
دوست داشتنت یه جنگ بود! جنگی بین قلب و مغزم! جئون جونگکوک چشمام پرستش گونه روی لب های صورتی رنگ و پوست شیری رنگت می چرخه اما دست هام فقط تو چند سانتی بدنت قرار میگیره! نفس های گرمت لبام رو قلقلک می ده اون بار آدم های کثیف داخلش اون برگه‌‌ای که برای داشتنت امضا کردم چیزی از پاکیت کم نمی کنه زیبای من پس اینطوری به خودت تو آینه خیره نشو اون دست هایی که بدون اجازه لمست کردن الان سوزونده شدن و کاشکی می تونستم خاطراتی که اینطوری باعث میشه با ترس بهم خیره بشی رو پاک کنم! مین یونگی من بخاطر تو زندگی کردم و اون رو کشتم... من هیولایی که همه ازش می ترسیدن رو نابود نکردم! چون برای محافظت از معشوقم نیاز بود فقط حواسم بود تا هیچوقت ماسکی که برای پوشوندنش استفاده می کردم رو در مقابلت در نیارم! سنگینیه اسلحه داره اذیتم می کنه بخاطر این نیست که بهش عادت ندارم نه اشتباهِ! زندگی من با کشیدن ماشه‌ها سپری شد شاید چون اونها برای محافظت از تو بودند نه مثل الان که بین شقیقه هات قرار دارن! ژانر : جنایی, قرار دادی, مرموز و....... کاپل : کوکوی, یونمین, نامجین
All Rights Reserved
#87
mafia
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • MIRA
  • SOLUS
  • In "Kim" Mansion ⏳️
  • 𝑫𝒊𝒗𝒊𝒍𝒆_𝐍𝐚𝐦𝐣𝐢𝐧
  • My little boy in pain
  • Russian Vodka ᴷⱽ
  • Hex City[هِکس سیتی]
  •  FALL / سقوط
  •  𝙃𝙞𝙙𝙙𝙚𝙣 𝙥𝙪𝙡𝙨𝙚/نبـض پنهــــان
  • •𝐆𝐫𝐚𝐲 𝐃𝐢𝐚𝗺𝗼𝐧𝐝•ᵛᵏᵒᵒᵏ
MIRA

Author: Kim Genre: Drama, Romance, Omegaverse, Mystery Couple: Vkook _____ یه وقتایی، زندگیِ دوتا آدم از دو دنیای کاملاً جدا، تو یه لحظه‌ی بی‌صدا، بی‌خبر از همه‌چی، گره می‌خوره... نه به انتخاب خودشون، نه با برنامه‌ریزی قبلی. یکی دل‌بسته‌ی سکوت و خاکستر، اون یکی هنوز به نفسِ صبح، یه‌جوری امیدوار... مثل دو مسیر که هیچ‌وقت نباید به هم برسن، ولی زیر پای سرنوشت، ناخواسته، خم می‌شن. هیچ‌کدوم نیومدن که بمونن... نه دنبال عشقن، نه دنبال نجات. ولی بعضی زخما، وقتی بی‌هوا لمس می‌شن، نه می‌سوزن، نه فریاد می‌زنن... فقط شروع می‌کنن به تپیدن. و شاید همین تپشِ بی‌صدا، بشه شروعِ یه قصه‌ی بی‌اسم... --- "نپرس چرا نگات نمی‌کنم... من از آدمایی می‌ترسم که بی‌دست‌زدن، ویرانت می‌کنن. و تو... با یه نفس کشیدن ساده، داری ویرونه‌ای رو توی من می‌لرزونی که سال‌هاست حتی خودمم ازش فرار می‌کردم." ---

More details
WpActionLinkContent Guidelines