US.
  • WpView
    Reads 79,705
  • WpVote
    Votes 10,228
  • WpPart
    Parts 60
WpMetadataReadMatureOngoing42h 50m
WpMetadataNoticeLast published Sat, Oct 4, 2025
WpInfo
Fanfic
BTS
جئون جونگکوک ؛ پسر ساکت و خجالتی یه سرایدار معمولی که برای آینده ش آرزو های بلندپروازانه ی زیادی داره... اون همیشه دقیقا میدونه که از زندگی چی میخواد و داره چیکار میکنه و بنظر میرسه هیچ چیز نمیتونه حساب کتابش رو بهم بزنه! جونگکوک یه پسر خوبه! کیم تهیونگ ؛ همون بچه پولدار پر سر و صدا و همیشه خندونی که از دور مثل یه تیکه الماس میدرخشه... اما خب... همیشه همه چیز اونجور که بنظر میاد نیست درسته؟ یه سیب سرخ درخشان ممکنه یه سیب سرخ سمی باشه! چی میشه اگه هیچ چیز اونطور که توی رویاهات می بینی جلو نره؟ چی میشه اگه ناگهان از خواب بپری و ببینی تنها چیزی که جلوی روته ، زمین بازی کثیفیه که حتی فکرشم نمیکردی؟ برای یک لحظه به خودت میای و می بینی این تویی که داری توی باتلاقی که خودت درست کردی فرو میری ، بدون اینکه حتی ذره ای شبیه کسی باشی که قبلا بودی! #1 بنگتن #1 درام #1 کوکوی #1 رومنس #1 انگست Genres : Romance , Drama , Smut , Slice of life , Angst , mystery , others?? Couples : Kookv , Yoonmin , others?? :) Season 1 completed Season 2 on going...
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Haven [Kookv, Yoonmin]
  • 𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒐𝒎𝒆𝒈𝒂
  • 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙢𝙖𝙟𝙚𝙨𝙩𝙮 [KookV]
  • ✴️wake up and save me✴️[کامل شده]
  • تو منو دیوونه می‌کنی!
  • You Sadist [ NamJin, TaeJin ]
  • Rival(VKOOK)🔞
  • Amareath.
  • ●• LEAVE YOUR DEVIL TO ME •●

زندگی عاشقان مقیم بلندی‌های کالیفرنیا خلاصه: قصه مردی بد و مردی خوب؛ دوستی به عشق تبدیل میشه. کنارش قصه مردی خیلی بزرگ‌سال‌تر و مردی جوون؛ عشقی که به دلبستگی می‌انجامه. «چرا؟ چون من زن نبودم؟» جونگ‌کوک به خودش اومد و دید وسط داد و بیداد تهیونگ، دلش برای چشم‌های پسر روبه‌روش ضعف رفته. «احمق تو همه‌جا هستی، جلوی چشمای بازم هستی، پشت پلکای بستم هستی، توی بطری آبجومی، لا‌به‌لای بانداژای بوکسمی، چشمات کنار بالشمه، حتی تو اون هودی سبزِ نعنایی که ازت بلند کردم، ها تهیونگ؟» مرد حلقه داشت. وقتی دستای بزرگش، که مثل دستای از گور برخاسته‌ای، رنگ‌پریده و کم‌خون بود، گودی شونه تا کتف جیمین رو نوازش کرد؛ روی انگشتش برق زد. «آخرین باری که همچین چیزی خوردم؛ مهمونی تولد هم‌دانشکده‌ای انگلیسیم بود، نزدیک بیست سال پیش... این آب گوجه‌فرنگیش یه کم زیاد نیست؟» #جدی_نگیرید وضعیت: کامل‌شده ✅ کاپل: کوکوی، یونمین ژانر: روزمره، عاشقانه، کمدی، اسمات🔞⛔ نویسنده: نائومی

More details
WpActionLinkContent Guidelines