Not Today (S2)

Not Today (S2)

  • WpView
    Reads 7,097
  • WpVote
    Votes 3,039
  • WpPart
    Parts 78
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Sat, Sep 6, 2025
A fanfiction based on Attack on Titan Season Two of Me or Marnie "دشمن همیشه پشت دیوار نیست... گاهی درست کنار تو ایستاده است." در جهانی که انسان‌ها برای بقا در میان دیوارهای بلند محصور شده‌اند، حقیقتی تاریک و خطرناک در سایه‌ها پنهان شده است. جنگ با تایتان‌ها تنها یک روی سکه است، اما جنگی که درون دیوارها جریان دارد، حتی وحشتناک‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردیم. آینا ریس، پزشک جوان و همسر لیوای آکرمن، در مرکز این معما قرار گرفته است. وقتی نشانه‌های غیرعادی را در یکی از هم‌رزمانش می‌بیند، قدم در مسیری می‌گذارد که به افشای حقیقتی غیرقابل باور منتهی می‌شود. رازهایی که می‌توانند بنیان تمام باورهایشان را در هم بشکند.. اما این فقط یک ماموریت مخفی در دل ارتش نیست.. این داستان، از درون دیوارهای مدرسه‌ی نظامی آغاز می‌شود. جایی که همه‌ی دانش‌آموزان در حال آموزش دیدن و آماده شدن برای نبرد با تایتان‌ها هستند. اما حالا دیگر مشخص نیست کدام یک واقعا برای حفاظت از انسان‌ها آموزش می‌بیند... و کدام یک در انتظار لحظه‌ای برای خیانت است.. در این فیک انتظار چه چیزی را داریم؟ یک درام عاشقانه، طنز، اکشن و معمایی با تمام شخصیت‌های آشنای اتک آن تایتان ( فن فیک لیوای آکرمن ) کاپل اصلی: لیوای و آینا تاریخ شروع: 06/09/2024
All Rights Reserved
#632
fic
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Revenge [Yoonmin]~|completed
  • Wrong number
  • kookv baby doll [ Completed ]
  • In "Kim" Mansion ⏳️
  • « تاراج » « 약탈 »
  • 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝 |ᵏⁱᵐ ᵗᵃᵉʰʸᵘⁿᵍ
  • Tiptoe :::... (Taekook ver.)
  • Bʀᴏᴋᴇɴ ᴅᴇᴠɪʟ☠︎︎||✔️
  • 💎••SpotLight••💎
  • bunny and bear (Taehkook)

↴ేخلاصه جیمین در یک قدمی تفنگی که در دستان کارآگاه بود، ایستاد و دست هاش رو بالا آورد. دست های لرزانِ یونگی رو لمس، و با انگشت شَستش، پوست رنگ پریده و سرد کارآگاه رو نوازش کرد. دست های مردش رو کنترل کرد و لوله تفنگ رو، روی پیشانی خودش گذاشت..... مردمک های لبریز از اشکش رو به چهره یونگی داد و لبخندی بهش زد. چشمانش رو بست و قطره شفاف اشک، روی گونه اش سرازیر شد. نفس های عمیق کشید تا برای آخرین بار عطرِ خاصِ کارآگاه رو توی ریه هاش حبس کند. "_ قراره بعد از کشتن من، همیشه به یادم باشی و شب ها خوابم رو ببینی.....و من از این بابت خوشحالم" (پارت ها نسبتا کوتاهه) (این فیکشن جزو بچه های قدیمی بنده ست و نیاز به ادیت داره.....پس برای نقص هاش متاسفم) ༺❈༻ 🎻ే نام ⪼『انتقام -- Revenge』 🐱ే کاپل اصلی ⪼ یونمین 🐯ే کاپل فرعی ⪼ نامجین، تهکوک 🥃ే ژانر ⪼ اکشن، جنایی، معمایی، درام، انگست، کلاسیک، مافیا 🍂ే تعداد فصل ها ⪼ 2 فصل ✏️ే نویسنده ⪼ بلو رایتر ⏳ే وضعیت ⪼ پایان یافته

More details
WpActionLinkContent Guidelines