"پایان یافته" خب راسیتش من نه به جادو باور داشتم، نه به تناسخ و این چرت و پرتا! هنوزم باورم نمیشه همچین چیزی اتفاق افتاده و من، پارک جیمین اعظم از تناسخ روح یه دختر، که از قضا قراره ملکه امپراطور توی دههای بوق بشه، باشم و بعدشم یهو خر پس کلم بزنه و قول محافظت از اون هیولای دوسر رو به خودم بدم . بیشتر از همه از خودم عصبانیم؛ بلاخره چهکنم؟ خود کرده را تدبیر نیست. اینجا فقط بخشی از بدبختیا و بدشانسیهایی که توی عمرم کشیدم رو میخونید و بعد به این پیمیبرید که چقدر خوشبختید. ژانر: طنز، روزمره، فانتزی، تاریخی، هپیاند کوالا ~♡~:(این فیکشن فقط الهام گرفته شده از آقای ملکه است و اتفاقات داخل داستان کاملا باهاش فرق داره.)
Karagdagang detalye