Psychomachy

Psychomachy

  • WpView
    Reads 62
  • WpVote
    Votes 15
  • WpPart
    Parts 1
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Mon, Jul 11, 2022
"می‌دونی....مامانم هر وقت می‌خواست کاری کنه این شعر رو می‌خوند...نمیدونم از کجا یاد گرفته بود ولی همیشه آرامش خاصی بهم میداد اون بهم عروسک درست کردن و یاد داد و همیشه هم می‌گفت دوختن تیکه های عروسک مثل بخیه زدنه...به خاطر همینه انقدر توش خوبم فقط من عروسک پارچه‌ای دوست نداشتم همیشه دوست داشتم با پوست آدما اینکارو کنم و بعد از انجام دادنش ...معتادش شدم جالبه صدای مامانم و به وضوح یادم میاد ...تک تک تشویق‌هاش می‌دونی من همیشه از خواهرام بهتر بودم توی اینکار حتی یه بار یه عروسک برای بابام درست کردم ولی... بابام اونو انداخت توی شومینه...و جلوی چشام زحماتم سوخت منم اون خونه رو روش به آتیش کشیدم تا یادش باشه نباید با منی که ۱۰ سالم بیشتر نبود اونکارو می‌کرد..."
All Rights Reserved
#316
louistomlinson
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • بۆچی ئازارت دام
  • ﮼سەماکردن،لەگەڵ،شەیتان🤷🏻‍♀️💯
  • 𝑴𝒚 𝑵𝒂𝒎𝒆 𝑰𝒔 𝑲𝒊𝒓𝒂
  • Amygdala ″kookv″
  • Game Over
  • The 27th Oath
  • العمليه السوداء التي غيرت مصير ترف و سعود
  • رفێندرام لەلایەن دوژمنی باوکمەوە
  • Two bad boys and a baby boy  :)
  • CAFUNE

ئازارەکانی من لەو کاتە دەستی پێکرد کە بۆ یەکەم جار تۆم بینی «جیۆن جۆنکوک »

More details
WpActionLinkContent Guidelines