Genre: Romance paranormal angest
قدم از دنیای خودت بیرون بزار..جای من بایست..با نگاه ببین..اون وقت میفهمی تمام چیزی که بهش باور داری روی زمین دروغ..با دست خودستایی و خشت حماقت ساخته شده..
هری خیره توی چشمهاش غرید:
- هرگز به من دست نزن. نمیخوام ببینمت!
لویی با ص دای خفهای گفت:
- من..من نمیفهمم...
به دیوار تکیه زد تا سقوط نکنه و خودش رو در آغوش گرفت. تنش یخ بسته بود.
- چی رو نمیفهمی؟ نمیخوامت!
.
.
.
*Persian Translation
*Original Story By: @purpledandeli0n