یونگی هیچی رو به یاد نمیاره و یون گی از اتیش و دود وحشت داره، پسر بچه اگه دقیقهای از اسپری آسمش دور بشه از استرس گریش میگیره و توی یتیم خونهی یانگ، هیچکس نیست که ارومش کنه، مطلقا، هیچکس!
حالا حالا، مقصر حال الانش کیه؟
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
"توی این زندان... من با تو آزادم. تو آزادی منی."
وقتی در میون زخمها و تنهایی در یک زندان تاریک عشق نفس میکشه.
داستان اقتباس از سریال ترکی avlu با تغییر-
ژانر :درام، زندگی در زندان، لزبین