🩸couple:teajin
«1940/12/29»:
+داری میروی جین؟
_بله آقا...»
بازرسی که چشمانش برق زندگی داشت، ایستاده بود مقابل ناخدایی که...... روحی نداشت! و دو مردمکش گویی دروازه های جهنم بودند.
بوی چوب نمزده و شوریِ دریا.... بوی تلخ تن زخم دیده و لمس دستان عاری از زندگی....بمب ها جایی در شهر فرود میامد و قلبی میانِ دریا هزار تکه میشد.
«برای عشق.....»
«خیلی پیر شدی ناخدا..... هردومون پیر شدیم»
«با همین چشمهای ضعیف و تار، دیدم که خورشید سرخ رنگ از غرب ظاهر شد...»
«اگر یروزی ببینم که نزدیک دریا شدی، خودم پرتت میکنم تو آب!»
genre:angst,classic, mystery، romance.
در حالی که اون حلقه ی روی سینه اش رو توی مشتش گرفته بود و به قلبش فشار میداد روی زمین زانو زد و با بغضی به سختی کوهستان و به بزرگی اقیانوس فریاد زد :
" تو هشتصد سال منتظر من موندی سان لانگ ، ببین حالا منم هشتصد سال منتظرت موندم ، پس تو چرا برنمیگردی پیشم؟ حتی اگه قرار بود بابت اون سال های انتظارت تنیهم بکنی فکر میکنم تا الان به اندازه ی کافی تنبیه شدم. پس چرا برنمیگردی؟ اخه چرا؟"
شیه لیان راست میگفت.اون حالا به اندازه ی هواچنگ منتظر مونده بود و انتظار کشیده بود.درست هشتصد سال تمام .
اما هواچنگ هنوزم برنگشت...