پاهاش رو روی پدال ها هماهنگ کرد همچنان انگشت هاش روی کلالی های پیانو و شروع به نواختن کرد.
راف ازخدمتکاری که گیلاس هارو حمل میکرد یه گیلاس برداشت و به ستون تکیه داد.
به پسرک خیره شد و به نواختنش گوش میداد.
لبخندی که زده بود...
میتونست بگه بعد از مرگ مادرش شاید امشب ارومترین شبش بود و اون لبخند اینو نشون میداد که چقدر ارومه.
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
[Completed]
پنسی توی سال هشتم به هرماینی نزدیک میشه و بخاطر همه کارهایی که این چندساله کرده عذرخواهی میکنه و اون ها یه نقشه میکشن تا هری و دراکو رو بهم برسونن.
Credit to: @_BeccaMae