آب گلدون سانسوریات رو میدی. لب پنجره میشینی. سرت رو تکیه میدی به شیشه و به انبوه ماشینهای تو خیابون که از اون بالا نقطههای کوچیک براق بودن نگاه میکنی. منتظری که در باز بشه و همسرت که از شیفت شب برمیگرده ببینی. آفتاب میزنه. گرسنته. بوی قهوهی ماگ تو دستت تو آشپزخونه پیچیده. چند لحظه چشمهات رو میبندی. یه رویای مبهم میبینی با رنگبندی آبی و سبز و صورتی. ستون فقراتت از سرما و رطوبت تیر میکشه و چشمت رو باز میکنی. آفتاب میزنه. گرسنته. چمنهایی که روشون دراز کشیدی صورتت رو نوازش میکنن و خورشید از لابهلای شاخههای درخت چشمت رو میزنه. به جای ماگ چاقو دستته و به جای قهوه، بوی خون میده. چه وحشت کنی، چه بجنگی، چه قایم شی، یا آرزوی مرگ کنی، راه فراری نیست. تو انتخاب شدی برای این نفرین. اینجا خونهی توعه. اینجا وُرسیته.
More details