به امید شروعی جدید گذشته اش را آتش زد ، اما تاریخ در حال تکرار بود . چاقویی به سمتش پیشکش شد ، با لبخند چشم بسته ای گفت :« کاری که قبلا نصف نیمه ولش کردی رو کامل کن . »
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.