doll [Completed]

doll [Completed]

  • WpView
    Reads 1,010
  • WpVote
    Votes 91
  • WpPart
    Parts 6
WpMetadataReadComplete Fri, Jun 23, 2023
داستان کوتاه کامل شده. به دختر روبه روم نگاه کردم. داشت گریه میکرد. "خو، خواهش می، میکنم. م، من نمی،خوا، بمیرم." شوکه بهش نگاه کردم. من داشتم چیکار میکردم؟ با این که هی خون بالا می‌اورد همچنان سعی میکرد که با التماس برای خودش یک زندگی بخره. [لطفا کسانی که خیلی خیلی حساسند این داستان را نخونن، چون بعصی قسمت‌هاش مربوط به قتل و ادم کُشیه. درست مثل همین تیکه ای که به عنوان نمونه گذاشتم]
All Rights Reserved
#65
جنایی
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Come Back God's
  • The Enemie 's blood (kaisoo_translation)
  • Bang Bang [ziam]
  • Salvation (cherik)
  • «Love Among the Undead»   «عشق میان مردگان متحرک»
  • °The Moon Of My Nights°
  • For The First Time
  • My new photographer[Z/M][L/S]
  • Fading || L.S | Complete
  • Alright Aphrodite [Completed]

آن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه ! با قهقهه گفت : اونا دارن برمی‌گردن ... دارن میان سراغ تو و زین ... به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن ! حرف زن رعشه به تنش انداخت ... ماریان با خنجر خونی اش به او نزدیک می شد و لیام همگام با او عقب عقب می‌رفت تا به دیوار پشت سرش برخورد کرد . صدای گرم و نرم مَرد مو نقره ای به گوشش خورد تا مثل همیشه خدایان خیالی را از او دور کُنَد اما لیام با وحشت فریاد کشید . پادشاه با شوک لب هایش را تکان داد : نمیخواستم بترسونمت ! با احتیاط نزدیک تر رفت و به یاورش گفت : لیام صدامو می شنوی؟! لیام بی هیچ حرفی به چشمان مرد مو نقره ای خیره شد . سفیدی چشمانش را انگار به خون آغشته کرده بودند ... عنبیه و مردمکش می لرزید و حرف های ماریان در ذهنش تکرار می‌شد . بی حواس لب زد : اونا برمیگردن ! زین با اخم و تعجب نزدیک تر شد و پرسید : کیا ؟! لیام همچنان بدون پلک زدن به چشم هایش خیره بود : خدایان ...

More details
WpActionLinkContent Guidelines