مرد با سردی تمام و صداش که بخاطر عصبی بودن میلرزید گفت : ـ این چیه جونگ کوک ؟ پسرک که بخاطر ترس می لرزید لب زد : ـ ب.برگه سونوگرافی مرد داد زد : ـ و اگه من نمیفهمیدم چه غلطی میخواستی باهاش بکنی ؟ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ـ تهیونگ من شبا بدون تو خوابم نمیره ! ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ پسرک برای اینکه هیونگش رو اذیت کنه با خنده گفت : ـ جیمین بچت شبیه خودته خدا به هیونگ صبر بده ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ پسر آلفا با لحن بامزه کودکانه اش با ناراحتی لب زد : ـ هیونگ این چرا انقد کوچولوعه نمیتونه باهام بازی کنه پسر بزرگتر با خنده گفت : ـ بذار یکم بزرگتر بشه باهات بازی میکنه کوچولو پسر کوچکتر انگار که چیزی یادش اومده باشه سریع گفت : ـ اسمش چیه ؟ پسر بزرگتر جواب داد : ـ تهگوگ و شروع ماجراها ........
Más detalles