Bello
  • WpView
    Reads 940
  • WpVote
    Votes 122
  • WpPart
    Parts 1
WpMetadataReadComplete Sat, Jul 22, 2023
لب‌های فلیکس لرزیدن. مردمک‌های لرزون و غرق اشکش رو به زمین دوخت. "وقتی که فهمیدی جفت سرنوشتتم به‌ت گفتم بیخیالم شو. گفتم من یه امگای خوب نیستم. گفتم یه آلفا‌ی غالب‌و راضی نمی‌کنم." هق کوچیکی زد: "به‌ت گفتم لیاقتت من نیستم..‌. هیع... گفتم که من فقط دردسرم. خودت خواستی هیونجین. خودت منو خواستی..." Oneshot Genre: romance, omegavers Couple: hyunlix Writer: Rain
All Rights Reserved
#11
اسکیز
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Coshay / نامیرا
  •  𝙃𝙞𝙙𝙙𝙚𝙣 𝙥𝙪𝙡𝙨𝙚/نبـض پنهــــان
  • Capo | Vkook | AU
  • 𝐂𝐀𝐋𝐈𝐆𝐎 *ᴠᴋᴏᴏᴋ*
  • Starting With A Lie [ KOOKV , YOONMIN ]
  • Ninety-nine
  • 𝐕𝐞𝐭𝐢𝐯𝐞𝐫🌱
  • 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐫𝐨𝐤𝐞𝐫 | ᴋᴏᴏᴋᴠ
  • He Is My Boyfriend ❢ Vkook
  • |𝓡𝓸𝓼𝓮 & 𝔀𝓲𝓷𝓮🍷 |ᵥₖₒₒₖ

پایان یافته 🔥 بخشی از داستان : کای کنجکاو روی صورت سرخ اپاش خم شد " خب ...بقیش ؟ جیمین چونشو به زانوش تکیه داد و این بار به چشمای براق بچه هاش خیره شد " من ...من فرار کردم ... چشمای همشون در کسری از ثانیه گرد شد سوهو بهت زده دهنش باز موند " چکار کردی اپا ؟؟ با این که وضعیتتو میدونستی..میدونستی اگر پیدات کنن بدبخت میشی !!! با این حال فرار کردی ؟؟؟ کجا ؟ چطوری ؟ چراااا؟؟؟ جیمین لبشو گزید .."من ..من واقعا دوست داشتم... دوباره اونا رو ملاقات کنم ..من ...خسته شده بودم از ۱۶ سال تنهایی.. . . . کاپل " فورسام یونمینکوکوی ،🙈 خانوادگی،🔥 روزمرگی🙂، امگاورش😈، کمدی و تراژدی ، 🤣😭امپرگ، 🫡هیجانی 🤚🏻 . . . " پنج یا شیش تا خاندان بودن جاودانه و همراه با نیرو های عجیب ... با هم رابطه خوبی داشتن و بین مردم عادی زندگی میکردن ...!! همه بزرگ خاندان ها با هم دوست بودن .... و پدر من و پدر ...پدراتون ..با هم برادر بودن ... همشون نسبتا زندگی خوبی داشتن تا این که من به دنیا اومدم ... امگا خون خالص زاده شده از دو والد آلفا... خون من ..میتونست انسان های عادی رو جاودان کنه ... چیزی که تا قبل اصلا وجود نداشت و احتمال به وجود اومدنش از دو والد آلفا زیر ده درصد بود . چشمای همشون گرد شد . جیمین پاهاشو توی شکمش جمع کرد و غمگین به زمین خیره شد " کم کم این موضوع

More details
WpActionLinkContent Guidelines