داستان عشق بین یک نظامی و دکتر
در سال 1950 زمانی که کشور غرق در خون و جنگه
زمانی که عشق بین همجنسگراها اولویتی نیست و مردم اونو مریضی مانند طاعون میشمارن که هر کسی دچار اون بشه مساویس با مرگ یا شکنجه ای که به اسم درمان خوانده میشود.
حالا این دو نفر در این زمان و این مکان از دنیا عاشق شدن.
درد
جنگ
عشق
مخالفت
خونریزی
همیشه عشق نیست که دردناکه بعضی اوقات اونی که دوسش داری ولی نیست میتونه سوزناک تر باشه.
ژانر: عاشقانه_جنایی_درام_روانشناسی و ذره ای روانی.
تیکه ای از داستان:
" بهم قول بده که زنده برمیگردی از اونجا قول بده بهم قرار نیست اتفاقی برات بیوفته!"
"من قولم رو زمانی بت دادم که قلبم رو با قلبت پیوند زدم جونگکوکا بهت قول میدم حتی مرگ هم نمیتونه مارو از جدا کنه:)"
6 ماه بعد....
دستش رو به سنگ قبر کشید قبری که متعلق به عشقش بود
اما جسم عشقش در ان نبود.
اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و چشمای سرخش را به سنگ داد.
"دروغ گفتی ته ته
خنده ای از غم و اعصبانیت کرد و ادامه داد.
" دروغگوی بدی هستی خیلی بد...
Únete a la comunidad narrativa más grandeObtén recomendaciones personalizadas de historias, guarda tus favoritas en tu biblioteca, y comenta y vota para hacer crecer tu comunidad.