در ساختمان دادستانی مرکزی سئول کسی نبود که از کراش سفت و سخت کیم نامجون، افسر پلیس جوان بر روی مین شوگا، دادستان بدعنق و کاربلد تیم ویژه تحقیقات خبر نداشته باشد، از دربان مقابل اداره گرفته تا رئیس دادستانی، همه میدانستند که نامجون چقدر در کف شوگاست و در مقابل شوگا محل سگ هم به او نمیگذارد. نامجون سالها بود که در حسرت گوشهچشمی از آن دادستان بیرحم میسوخت و دم نمیزد، تنها چیزی که کمی به او امید میداد این بود که شوگا نه تنها به او بلکه به هیچکس دیگر هم محل نمیگذارد، اما آیا حقیقت آنطور بود که او فکر میکرد؟ همه چیز با یک تماس دگرگون شد، نامجون نباید با دیدن لبخند شوگا به هنگام نگاه کردن به مخاطب پشت تلفنهمراهش و خروج مشکوکش از اداره، او را تعقیب میکرد. نامجون نباید آن روز از خودش کنجکاوی نشان میداد، در آن صورت شاهد بوسه او و دوستپسرش نیز نبود. کاخ رویاهای نامجون حالا بر روی سرش ویران شده بود، اما نامجون هم کسی نبود که به این راحتی تسلیم شود، او چندین سال انتظار نکشیده بود که یک مرد از ناکجا سر برسد و کسی که سهم اوست را به این آسانی بقاپد، دیگر انتظار کشیدن در سکوت و تماشای دادستان بدعنقش از دور کافی بود، نامجون حالا مصمم شده بود که دوستپسر شوگا را کنار بزند و خودش، او را مالک شود.
More details