✿اسم: لایه های تاریکی ✿ژانر: bl, فانتزی همیشه از شب ها متنفر بودم شب زمانی بود که تو از من گرفته میشدی و کابوس هام بار ها و بارها تکرار میشد. ⟨ درخت هایی که انگار با خون رنگ شدند و صدای نفرت انگیز خندههای مستانه، بوی تند الکل و ناله هایی از درد توی ذهنم پیچیده میشه⟩ وقتی بچه بودم یک بار از روی کنجکاوی جرأت کردم بدون اجازهی تو وارد عمارت سرخ بشم ، فانوس های آبی از دور چشمک میزدند هوای سرد و شرجی عمارت بوی نم و کهنگی میداد سایههایی از پشت در کشویی مشخص بود و لبخندهای تهوع آورشان پوستم رو مورمور میکرد اما تو... برعکس بقیه هیچ وقت لبخند نمیزدی. ⟨حداقل تنها دلخ وشیم این بود که خندت همیشه مال منه گگه⟩
More details