جونگکوک خیلی ممنون بود که بارون میبارید.بارون اشکهاش رو استتار میکرد:《حاضرم هر کاری بکنم تا برگردم به روزایی که نمیشناختمت!》توی سکوت به همدیگه خیره شده بودن و حرفی نمیزدن ___________________ هوسوک سعی کرد بغضش رو سرکوب کنه:《بغلش نکردم...نبوسیدمش...زیر بارون باهاش قدم نزدم...دستشو نگرفتم...بهش دوستت دارم نگفتم...نزدیکش نبودم ...من فقط از دور دوستش داشتم و دارم!》سخت بود که کسی رو دوست داشته باشی که قراره مال یک نفر دیگه باشه! _______________ سوکجین لبخند تلخی زد و به چشمهای ناراحت و اشکی نامجون و تهیونگ نگاه کرد:《حسرت واقعی رو وقتی میخوری که ببینی به اندازه سنت زندگی نکردی!فکر کنم الآن همه ما این حسرت رو داریم!》 شروع: ۱۴آذر ۱۴۰۲ پایان:All Rights Reserved
1 part