از خودش، سکوتش و لبهای به هم دوختهاش متنفر بود، عامل بدبختیهاش، فقط میخواست فرار کنه و برای این فرار به هر ریسمانی چنگ میزد...
سکوتی که همیشه بود؛ وقتی که مادرش ترکش کرد، وقتی که فرار کرد، وقتی که ...
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.