همه چیز را فراموش کردم و در نهایت خود را در گوشه ای از اتاق پیدا کردم که چیزی جز کاموا و نخ های رنگی در د ست نداشت. کاش هیچ پیدایشان نمیکردم و به زندگی ام ادامه میدادم... .
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.