
جونگکوک، تک امگای خاندان آلفا پرست جئون بود و زمانی که به درخواست خانوادهاش، قراری مبنی بر ترک خونه و رفتن به سئول گذاشته شد، همه چیز به هم ریخت. تمام آیندهاش وابسته به تصمیمی بود که در اون لحظه باید میگرفت؛ به سئول میرفت و با فردی که پدربزرگش انتخاب کرده بود، تشکیل خانواده میداد؟ یا راهی برای بیرون اومدن از زیر سایهی جئون بزرگ پیدا میکرد؟ _____________ «این رو خوب توی گوشهات فرو کن امگا، تو جزوی از خاندان من نیستی و فقط فامیل و خونم رو به یدک میکشی!» حالا که بعداز پنجسال دوباره مقابل هم قرار گرفته بودن، آخرین جملات جئون بزرگ، توی گوشهاش میپیچد و خشم نهفتهاش رو بیدار میکرد. توله آلفاهای شیطونش رو به پشتش هدایت کرد و نگاه تیزش رو به مرد مسنی داد که بچههای اون رو جزوی از خودش و خاندانش دونسته بود. بیتوجه به حضور کیمها و هرکسی که نگاهش بهشون زوم بود، فاصلهشون رو به حد نصاب رسوند و نیشخند رضایتمندی روی لبهاش نشوند. برق نگاهش خبر از حضور گرگش میداد و برای حفاظت از تولههاش، با رایحهی سنگینش، آلفاهای اطرافش رو تهدید میکرد. _این رو خوب به یاد بیار آلفا جئون؛ من جزوی از خاندان تو نیستم و با تأسف زیاد، فقط خون و اسم بیارزشت رو به یدک میکشم! پس بچههام هم به همAll Rights Reserved