One day on the tree

One day on the tree

  • WpView
    Reads 10
  • WpVote
    Votes 1
  • WpPart
    Parts 2
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Wed, Feb 28, 2024
ما پر از راز های ناگفته ایم... ناگفته های مانند عشق خانواده و (جنسیت) در زادگاه من، من باید به کشورم یعنی امپراطوری فرانسه خدمت میکردم مانند برادر بزرگترم اما همه دست به دست هم کردن که اینبار (من) یک راز ناگفته شوم... (عمارت اچا سال ۱۹۷۳).*دگرگونی* صدای گریه ای نوزادی در اسمان هدیه داده شد و صدای زیبایی یک مادر گرفته شد... صدای دختر بچه ای که در پیشگوی هایی که برای ان خانواده گفته شده بود، دختری زیبا اما.... هیچ چیزی مانند خرافات نبود... در دستان قابله بجایی دختری زیبا پسری سالم و گریانی جا گرفته بود ترس درون همه رفته بود و دلش نمیخواست انگار به زودی ان قلب هارا تنها بگذارد چون تازه منبع عظیمی از ترس پیدا کرده بود... از خط راه اهن مارسی از قطار پیاده شد و به دنبال کالسکه ای گشت و بعد از کمی گشت و گذار به مقصد رسید با حس خوبی که در تمام رگ هایش جریان داشت به عمارت بزرگ با چشم های برق زده نگاه کرد، ولی از کنار عمارت گذشت و وارده خانه کوچک قدیمی شد اما با وجود کوچکی و قدیمی بودنش گرم و صمیمی بود +"اسمت چیه من لیلام" ..... کاپل اصلی: تهکوک که با نام های مارسی و لیلا میشناسنشون...
All Rights Reserved
#25
خاطرات
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • جوانکاری😭🥹💕
  • ℬ𝓊𝓈 ℴ𝒻 𝓂𝓎 𝓈𝒸𝒽ℴℴ𝓁/پاسی قوتابخانەڪەم
  • Paradise |ᵛᵏᵒᵒᵏ
  • DeLioN
  • Love square
  • distance
  • dark night
  • Girl Of Midgard
  • CONVERT
  • Secret Agent

🤭💞🥹😭💕 〜.〜 🩷💘💝💖😘

More details
WpActionLinkContent Guidelines