چشمهای افسر جوان برای لحظهای به غریبهی نشسته روی میز جلویی کافه گره خورد، م ثل تمام نگاههای ناگهانی. و هیچچیز عجیب نبود، هیچچیز عجیب نبود تا اینکه چند ماه بعد خودش رو در حالی دید که چشمهاش نمیتونن خودشون رو از دنبال کردن مرد غریبهی همیشگی دور کنن. و این خوب نبود. این واقعا خوب نبود.
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.