Moon And Sun Story

Moon And Sun Story

  • WpView
    Reads 421
  • WpVote
    Votes 65
  • WpPart
    Parts 9
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Mon, Jun 30, 2025
سالیان سال زمین و قمر درخشان چرخید بدور خوشید نوران! در دوران های قدیم...از زمان حاکمیت شاهان و شاهزادگان در هنگام کسوف ماه و خورشید و زمین...هنگامی که خورشید و ماه بعد از انتظاری دور ز یکدیگر بازدید کردند و آنگونه خود را در هم تنیدند که وجود خورشید پشت ماه کامل پنهان شد! از آن کسوف قطره ای از درخشش ماه و قطره ای از خورشید تابان جدا شد...ماه و خورشید تصمیم گرفته بودند نیمی از عشق خودشان را با افراد زمینی پیوند دهند...اما آیا چه کسانی ماه و خورشید زمینی هستند؟... حالا چی میشه اگه خورشید و ماه ما...پارک‌ جیمین و جئون جونگکوک باشند؟ ________________________________ _ژنرال جئون!از ملاقاتتون خوشوقتم ... خوشحالم شمارو در این بین میبینم....! _زندانی کره ای که صحبت ازش بود کجاست؟ _فرد خائن به جمهوری دموکراتیک خلق کره ! پسر هجده سالست که به منظور فرار از جمهوری خلق کره توسط نیرو های نظامی امنیتی مرز کشور جمهوری کره دستگیر شد! خبر رسانی شد که ژنرال جئون در نواحی مرزی ماموریتی دارند پس مسئولیت رو به شما واگذار کردند...دستور چیست؟ _نام؟‌ _پارک جی‌مین! .......................................... ژانر :انگست،عاشقانه،جنگی،برشی‌از‌واقعیت،فانتزی ............................................ Couple: ᴋᴏᴏᴋᴍɪɴ , ᴋᴏᴏᴋᴠ , ᴛᴀᴇɴɴɪ
All Rights Reserved
#412
کوکوی
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Revenge [Yoonmin]~|completed
  • « تاراج » « 약탈 »
  • In "Kim" Mansion ⏳️
  • Tiptoe :::... (Taekook ver.)
  • bunny and bear (Taehkook)
  • 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝 |ᵏⁱᵐ ᵗᵃᵉʰʸᵘⁿᵍ
  • kookv baby doll [ Completed ]
  • Wrong number
  • Bʀᴏᴋᴇɴ ᴅᴇᴠɪʟ☠︎︎||✔️
  • 💎••SpotLight••💎

↴ేخلاصه جیمین در یک قدمی تفنگی که در دستان کارآگاه بود، ایستاد و دست هاش رو بالا آورد. دست های لرزانِ یونگی رو لمس، و با انگشت شَستش، پوست رنگ پریده و سرد کارآگاه رو نوازش کرد. دست های مردش رو کنترل کرد و لوله تفنگ رو، روی پیشانی خودش گذاشت..... مردمک های لبریز از اشکش رو به چهره یونگی داد و لبخندی بهش زد. چشمانش رو بست و قطره شفاف اشک، روی گونه اش سرازیر شد. نفس های عمیق کشید تا برای آخرین بار عطرِ خاصِ کارآگاه رو توی ریه هاش حبس کند. "_ قراره بعد از کشتن من، همیشه به یادم باشی و شب ها خوابم رو ببینی.....و من از این بابت خوشحالم" (پارت ها نسبتا کوتاهه) (این فیکشن جزو بچه های قدیمی بنده ست و نیاز به ادیت داره.....پس برای نقص هاش متاسفم) ༺❈༻ 🎻ే نام ⪼『انتقام -- Revenge』 🐱ే کاپل اصلی ⪼ یونمین 🐯ే کاپل فرعی ⪼ نامجین، تهکوک 🥃ే ژانر ⪼ اکشن، جنایی، معمایی، درام، انگست، کلاسیک، مافیا 🍂ే تعداد فصل ها ⪼ 2 فصل ✏️ే نویسنده ⪼ بلو رایتر ⏳ే وضعیت ⪼ پایان یافته

More details
WpActionLinkContent Guidelines