TAYRANT
  • WpView
    Reads 791
  • WpVote
    Votes 15
  • WpPart
    Parts 4
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Wed, Apr 2, 2025
part 1 ولیعهد بر روی صندلی مخصوص لم داده بود و پاهای خود را بر روی میز دراز کرده بود. دختر عمویش سمیه مشغول لیسیدن پاهای او بود شاهزاده گفت : <<اگر میخوای رازت رو برملا نکنم بهتره کارت رو درست انجام بدی >> ؛ سمیه با ولع مشغول لیسیدن بود و آب از دهانش سرازیر بود و کابوس وارانه در ذهنش می اندیشید که اگر این راز که ولیعهد ، یعنی همسرش هنوز با او مقاربت نداشته و او هنوز باکره است برملا شود به راستی چه خواهد شد ؟ شاهزاده گفت : <<پدرت خیال کرده من انقدر خامم که به این راحتی تورو باردار کنم ، بزدل فکر کرده که شاه شدن نوه اش به همین راحتی هست !>> شاهزاده به سادگی ولیعهد نشده بود ! او نوه دختری پادشاه بود و در رقابت سخت اعتماد دربار را جلب کرده بود تا او را به جانشینی انتخاب کنند و اکنون حتی پدر بزرگ پیرش هم عروسک خیمه شب بازی او بود خون های زیادی ریخته بود ، جنایت های بزرگ !! همه این ها ریشه در بچگی سختی که گذارنده بود داشت !پدر او مرد شجاعی بود ؛ با اینکه رئیس یک دهکده کوچک بود به واسطه شجاعت و وفاداری به دامادی پادشاه رسیده بود ؛ و در آخر بر اثر خیانت خائنان و حسودان در یکی از جنگ ها کشته شد !!!مادرش هم بعد از مرگ پدرش از غصه دق کرد !این وقایع زمانی رخ داد که او هنوز چهار سال بیشتر نداشت ! او در دربار با سختی های زیادی بزرگ شد
All Rights Reserved
#10
اسلیو
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • womb of oblivion
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • CHROMANDA | VKOOK
  • Daddy And Little Girl
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook
  • هل سيعود كل شي...؟
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم
  • The miracle of birth
  • ~Where's My Angel❄
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ

فکر می‌کرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدم‌هایی که همه‌چیز را ساده می‌دیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچه‌ای سیاه... > قلعه‌ای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا می‌زند. > > اما خواب‌ها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشه‌ی شلوغ‌ترین اتاق‌ها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه می‌رسد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خنده‌ها... > گرما... > آدم‌ها... > > مخصوصاً آدم‌ها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی می‌ماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچ‌کس آنجا نیست. > > بعضی مکان‌ها بیشتر از آنچه باید، به یاد می‌آورند. > > و بعضی‌ها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.

More details
WpActionLinkContent Guidelines