"عزیز من؛
تعداد نامههایی که در خیالم برایت نوشتهام از دستم خارج شده.
در دهکدههای دورافتاده سگ پیریست که هرشب رو به روشنایی ماه میگرید، من دلتنگی آن سگم. حالم بد است؛ برای من کمی از دستهایت را بفرست."
آسمان با باران گلولهها تداعیگر کابوسی دیرینه مثل آخرین روزهای بقای زمین بود و پوتینهایی که در دریاچه خون قدم میگذاشتن، وهمی از نشنیدن و خشک شدن قلم که در اون تپههای سرخ از خون، هرگز قویتر از گلولهها نبود و نامههایی که هیچ مقصدی جز جهنم نداشتن؛ مگر اینکه قلم لویی به گریه میافتاد.
Únete a la comunidad narrativa más grandeObtén recomendaciones personalizadas de historias, guarda tus favoritas en tu biblioteca, y comenta y vota para hacer crecer tu comunidad.
"توی این زندان... من با تو آزادم. تو آزادی منی."
وقتی در میون زخمها و تنهایی در یک زندان تاریک عشق نفس میکشه.
داستان اقتباس از سریال ترکی avlu با تغییر-
ژانر :درام، زندگی در زندان، لزبین