گاهی باید در برابر کنجکاویها ایستاد و با قاطعیت گفت، نه! اما تهیونگ توانایی مقابله با این خصلت خود را ندارد. ب ا وجود عدم رضایت، همراه خانواده به شهری جدید نقلمکان کرد. شهر کوچکی که در خود راز بزرگی داشت. به دام کتابی رازالود افتاده و در منجلابش دست و پا میزند، در آخر هیولایی که آزاد میشود ...
آیا تهیونگ میتواند طناب در هم تنیده سرنوشت را با قلم خود بازنویسی کند؟ یا به زلت تن میدهد ...!
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
[امید من]
جونگ کوک فقط میخواست داخل اتاق کار هیونگش رو بگرده... نمیدونست قراره وارد وبتون مشهور مای هوپ بشه که هوسوک هیونگش نویسنده اش بود و از قضا امگاورس بود.
اون یه بُعد دیگه بود؟؟
Couple:VKOOK
🍫
وضعیت: پایان یافته.