
گاهی باید در برابر کنجکاویها ایستاد و با قاطعیت گفت، نه! اما تهیونگ توانایی مقابله با این خصلت خود را ندارد. با وجود عدم رضایت، همراه خانواده به شهری جدید نقلمکان کرده. شهر کوچکی که در خود راز عجیبی داشت، به دام کتاب هراسانگیز افتاد و در منجلابش دست و پا زد؛ در آخر هیولایی که آزاد میشود ... آیا تهیونگ میتواند طناب در هم تنیده و از پیش تعیین شده سرنوشت را با قلم خود بازنویسی کند؟ یا به زلت تن میدهد ...!All Rights Reserved