My Gazelle ٫Vkook٫

My Gazelle ٫Vkook٫

  • WpView
    Membaca 419
  • WpVote
    Vote 50
  • WpPart
    Bab 4
WpMetadataReadBersambung
WpMetadataNoticePublikasi terakhir Sel, Agt 13, 2024
WpInfo
Fiksi
Fantasi
کیم تهیونگ پسری بیست و چهارساله که عاشق برادر ناتنی خودش میشه و وقتی جونگکوک متوجه احساسات عمیق تهیونگ میشه اون هر بار به شدت پس میزنه مهم نیست اون مرد چند بار می‌شکنه و چه زجری تحمل می‌کنه و بنظرتون چی میشه اگر توی تصادف تهیونگ وارد بدن معشوق جونگکوک بشه ؟ می تونه از اون همه اتفاق جون سالم به در ببره ؟ می تونه به بدن خودش برگرده ؟ و کلی سوال دیگه.... ------------------------------------------------ -آدم نمی تونه از کسی که دوستش داره دست برداره ، یعنی اگر خودشم بخواد دلش این اجازه رو بهش نمیده . واقعیتش اینکه شاید برای چند ساعت اعصبانی بشی ، اضحار بی تفاوتی کنی یا به خودت تلقین کنی که دیگه پیگیرش نیستی و دست برداشتی ازش ، ولی این دل وامونده مگ دست برمیداره ازش ؟مگه این دل کنده میشه ؟هزار بار خودت رو راضی کن برات مهم نیست و بهش فکر نمیکنی ولی باز با ی بار شنیدن صداش یا رسیدن ی پیام ازش قلبت به تپش میوفته و می تونی صداش رو بشنوی . ولی وقتی ی نفر از ته دل دوست داشته باشی دیگه گذشتن ازش غیر ممکنه... ------------------------------------------------------ اسم فیک : My Gazelle کاپل : ویکوک ژانر : رومنس ، انگست، دارم، اسمات‌ ، معمایی نویسنده : @Seti656700 🔴می تونید ورژن چانبک همین فیک رو تو همین اکانت پیدا کنید
Seluruh Hak Cipta Dilindungi Undang-Undang
Bergabunglah dengan komunitas bercerita terbesarDapatkan rekomendasi cerita yang dipersonalisasi, simpan cerita favoritmu ke perpustakaan, dan berikan komentar serta vote untuk membangun komunitasmu.
Illustration

anda mungkin juga menyukai

  • womb of oblivion
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook
  • CHROMANDA | VKOOK
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ
  • The miracle of birth
  • ~Where's My Angel❄
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • هل سيعود كل شي...؟
  • Daddy And Little Girl
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم

فکر می‌کرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدم‌هایی که همه‌چیز را ساده می‌دیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچه‌ای سیاه... > قلعه‌ای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا می‌زند. > > اما خواب‌ها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشه‌ی شلوغ‌ترین اتاق‌ها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه می‌رسد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خنده‌ها... > گرما... > آدم‌ها... > > مخصوصاً آدم‌ها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی می‌ماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچ‌کس آنجا نیست. > > بعضی مکان‌ها بیشتر از آنچه باید، به یاد می‌آورند. > > و بعضی‌ها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.

Detail lengkap
WpActionLinkPanduan Muatan