فندقکم، میون خودمون میلیون ها سال نوری فاصله میدیدم اما وقتی زخم های روحتو بهم نشون دادی،می خواستم ستاره ای باشم که نورشو به سیاهچاله ی دو چشمات میبخشه . واسم عجیب بود، هنوزم هستی اعجوبه ای که میخوام تمام احساسات کشف نکردم رو توی قفسه ی سینه ش بگنجونم!
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
في كل قلب بذرة صغيرة
صغيرة، تكاد تكون غير مرئية
تنمو شيئًا فشيئًا، وتجمع المشاعر
قد تكون حلوة مثل العنب
معطرة مثل الأناناس
حامضة مثل الليمون
أو مؤلمة ونازفة مثل الرمان.
أريد أن أتغذى عليك...