- بشین و توی ذهنت دنبال کسی به اسم خودت بگرد - همشون نشونه ادم توی اینه رو میدن! ولی من ادم توی اینه رو نمیشناسم!! - دست از تظاهر بردار و سمت خودت قدم بردار سمت خود واقعیت حتی خودش هم نمیخواست توی این وضعیت و این موقعیت عاشق بشه..حالا که تونسته بود خودشو جمع کنه اما عاشق شده بود اونم عاشق غریبه ی مو ابی! خلاصه: هیونجین ادمی بود که خودشو غرق کارش و خودش کرده بود برعکس فلیکسی که هر روز از خودش و رویاهاش فاصله میگرفت... آشنایی که باعث شد هردوشون ادمای بهتری بشن و بهم تکیه کنن تا اینکه همچی بهم خورد....!
More details