I'm scared

I'm scared

  • WpView
    Reads 413
  • WpVote
    Votes 92
  • WpPart
    Parts 6
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Sun, Jul 6, 2025
WpInfo
Fiction
Fantasy
چانیول از بچگی علاقه داشت که خواننده مشهور و معروفی بشه، تمام تلاشش این بود که بتونه تو یه کمپانی بزرگ دیبو کنه... یه روز اگهی ادیشن یه شرکت بزرگ و معروف رو تو روزنامه میبینه و این میشه شروع ماجرا... تنها شرط کمپانی برای چانیول یه چیز بود، اون باید یک آلفا باشه...! #krisyeol
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • womb of oblivion
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ
  • Daddy And Little Girl
  • هل سيعود كل شي...؟
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم
  • CHROMANDA | VKOOK
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • The miracle of birth
  • ~Where's My Angel❄

فکر می‌کرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدم‌هایی که همه‌چیز را ساده می‌دیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچه‌ای سیاه... > قلعه‌ای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا می‌زند. > > اما خواب‌ها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشه‌ی شلوغ‌ترین اتاق‌ها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه می‌رسد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خنده‌ها... > گرما... > آدم‌ها... > > مخصوصاً آدم‌ها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی می‌ماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچ‌کس آنجا نیست. > > بعضی مکان‌ها بیشتر از آنچه باید، به یاد می‌آورند. > > و بعضی‌ها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.

More details
WpActionLinkContent Guidelines