CHIPEOS DE MI ESCUELA

CHIPEOS DE MI ESCUELA

  • WpView
    LECTURAS 38
  • WpVote
    Votos 2
  • WpPart
    Partes 1
WpMetadataReadContinúa
WpMetadataNoticeÚltima publicación mar, nov 26, 2024
yo y mis amigas decidimos hacer esta historia gayy xdddddd
Todos los derechos reservados
Únete a la comunidad narrativa más grandeObtén recomendaciones personalizadas de historias, guarda tus favoritas en tu biblioteca, y comenta y vota para hacer crecer tu comunidad.
Illustration

Quizás también te guste

  • داستان ترسناک
  • 순수한 사랑
  • "رد پای تو"kookmin"
  • عشق تاوان داره
  • 𝗞𝗔𝗥𝗜𝗘𝗟𝗔
  • 🎶🥰كلمات أغاني متنوعة 🎶🥰
  • هاوڕێیەتی + پەیوەندی جەستەیی
  • تنهاترین ســـردار | امام‌حسـ💚ــن‌مجتــبیٰ«ع»
  • قريني المنحرف
  • روح طفله لكنه تعيش حياته كل موت

--- باران از عصر شروع شده بود. بارانی سنگین، خفه‌کننده، از آن‌هایی که خیابان را خالی می‌کنند. آرمان تاکسی گرفته بود تا به خانه برگردد، اما راننده وسط راه گفت: «جاده اصلی بسته‌ست. از کوچه پشتی می‌برمت.» کوچه باریک بود. تاریک. چراغ‌های خیابان یکی در میان خاموش بودند. وقتی تاکسی ایستاد، آرمان تازه فهمید این مسیر را نمی‌شناسد. «اینجا که خونه من نیست.» راننده فقط به آینه نگاه کرد. لبخند زد. «پیاده شو. رسیدی.» قبل از اینکه آرمان چیزی بگوید، درها قفل باز کردند. بوی نم و خاک خیس کوچه را پر کرده بود. تاکسی رفت. آرمان گوشی‌اش را درآورد. آنتن نداشت. تنها نور، چراغ زرد و لرزان بالای دری چوبی بود. دری که انگار سال‌ها باز نشده بود. صدایی آمد. تق… تق… از پشت سرش. برگشت. کسی نبود. باز… تق… تق… این بار نزدیک‌تر. قلبش تند زد. «کیه؟» پاسخی نیامد. دستگیره در چوبی آرام تکان خورد. آرمان خشکش زد. در، با ناله‌ای آرام باز شد. داخل، تاریکی مطلق بود. اما چیزی در آن تاریکی نفس می‌کشید. نفس… سنگین… آهسته… آرمان عقب رفت. صدایی درست کنار گوشش زمزمه کرد: «بالاخره برگشتی…» یخ زد. صدا از داخل خانه نبود. از پشت سرش بود. چرخید. هیچ‌کس. اما سایه‌اش روی زمین… تنها نبود. یک سایه دیگر کنار سایه‌اش ایستاده بود. و آرام… آرام… به سمت او خم شد.

Más detalles
WpActionLinkPautas de Contenido