behind the flash (jenlisa)(جنلیسا )
باد ملایمی از پنجرهی نیمهباز به داخل کافهی خصوصی دمِ ساحل میوزید. صدای آروم موجها با خندهی خفهی جنی قاطی شده بود.
"احمق نشو لیسا... یهوقت کسی میبیندمون."
لیسا لبخند زد، اونجوری که فقط مخصوص جنی بود. موهاشو پشت گوشش زد و آروم گفت:
"کسی اینجا نیست. فقط ما دو نفر... و این شب لعنتی که دلم نمیخواد تموم شه."
جنی توی دلش با اون جمله غلت زد. برای چند ثانیه فقط به چشمهای لیسا خیره شد؛ اون چشمهایی که حتی اگه کل دنیا رو بهش بدن، بازم تهش برمیگرده به همین نقطه.
همون نقطهای که لبهاشون بهم نزدیک شد...
و بوسهای آروم، یواشکی، بیصدا بینشون رد و بدل شد.
نه فلاش، نه صدایی.
فقط یه سایه... پشت شیشهی تارِ کافه.
و یه لنز ریزِ مشکی، نصبشده روی هدفونی که روی نیمکت جا مونده بود.
رِین، که نقش یه مشتری عادی رو بازی کرده بود، حالا داشت توی گوشیش زوم میکرد روی ویدیویی که همین چند لحظهی قبل ضبط کرده بود.
"آفرین لیسا... حالا تو چیزی داری که بتونم ازش استفاده کنم."
اون شب، برای جنی پر از لبخند و شوخی گذشت.
برای لیسا، پر از قلبی گرم و عاشق.
و برای رِین؟
فقط شروعِ یه بازی کثیف بود.