در میان ویرانه های جنگ، آخرین بازماندهی بشر، خونآلود و خسته، زانو میزند. دنیا رو به نابودی است. هیولاهای نفارون شهرها را بلعیدهاند، امید مرده، زمان از دست رفته. اما او یک شانس دارد-جادویی ممنوعه، طلسمی که میتواند همه چیز را به عقب بازگرداند.
با دستانی لرزان، حلقههای خونین را رسم میکند، گرهها را یکی پس از دیگری میبافد، و ریسمان مرگ را آماده میکند. اما هر گره، بهایی دارد-خاطرهای که محو میشود، تکهای از وجودش که برای همیشه از دست میرود. تا جایی که تنها یک چیز باقی میماند: خاطرهی کسی که برایش جنگیده بود.
وقتی آخرین گره بسته میشود، زمین میلرزد، تاریکی همهجا را فرا میگیرد، و او لبخند میزند. چون میداند این پایان نیست-این یک شروع دیگر است.