زمانی که چرخهی گرگها به همین منوال میگذشت، همهچیز جایگاه مشخصی داشت. امگاها زیر سلطهی بتاها و آلفاها بودند. بتاها از آلفاها فرمان میبردند. آلفاها در برابر آلفاهای خونخالص سر خم میکردند. و آلفاهای خونخالص، تنها در برابر انیگماها زانو میزدند. نظم جهان کامل به نظر میرسید؛ نظمی که قرنها پابرجا مانده بود. اما الههی ماه انگار از سکون خوشش نمیآمد. برای نخستین بار در تاریخ گرگها، یک انیگما و یک خونخالص با یکدیگر پیوند جفتی بستند؛ دو مرد که هرگز قرار نبود بتوانند فرزندی داشته باشند. با این حال، الههی ماه قوانین خود را شکست. و آنگاه معجزهای رخ داد. یک خونخالص مرد باردار شد. ماهها بعد، کودکی پا به دنیا گذاشت که قدرتش فراتر از هر آن چیزی بود که گرگها تاکنون دیده بودند؛ موجودی که حتی نامش زمزمهی ترس را در دل قدرتمندترینها میانداخت. اما قدرتی چنین عظیم، تعادل جهان را برهم میزد. و الههی ماه بهتر از هر کس میدانست که هیچ کفهای از ترازو نباید سنگینتر از دیگری باشد. پس در نقطهای دیگر از جهان، سرنوشت نخ دیگری بافت. از پیوند یک آلفای معمولی و یک امگای خونخالص، پسری متولد شد؛ پسری که گویی هرگز قرار نبود به این دنیا قدم بگذارد. پسری که نه کاملاً آلفا بود و نه
More details