فکر میکرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدمهایی که همهچیز را ساده میدیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچهای سیاه... > قلعهای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا میزند. > > اما خوابها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشهی شلوغترین اتاقها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه میرسد، همهچیز عادی به نظر میرسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خندهها... > گرما... > آدمها... > > مخصوصاً آدمها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی میماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچکس آنجا نیست. > > بعضی مکانها بیشتر از آنچه باید، به یاد میآورند. > > و بعضیها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.
More details