Life Game

Life Game

  • WpView
    LECTURAS 15,934
  • WpVote
    Votos 1,528
  • WpPart
    Partes 38
WpMetadataReadConcluida sáb, jul 18, 20155h 6m
اسم من انجل فیتیس هست...ساکن منطقه ده، بدترین و افسرده ترین منطقه کشور(اخر الزمان) ... من از خانواده ام محافظت میکنم با تمام توانم ولی من چقدر میتونم دووم بیارم؟من زندگی رو پس زدم و اغوش مرگ رو پذیرفتم ولی زندگی کار اش با من تموم نشده بود و هنوز نقشه های کثیفی در راهم قرار داده بود...هری بین ادمهای قوی و دروغگو بود ولی نه مثل اونا.مثل فرشته ای در خانه شیطان.ولی هری هم مثل همه فرشته ها نابود میشه؟ایا این بازی هری رو از من میگیره؟...در دروغ ما عشق مانند گلی کوچک شکوفا شد و همه چی اروم بود ولی زندگی من اروم نیست.این کشورو قوانینش زنان را مثل فردی برای تولید مثل میدانند ولی من اینجا رو عوض میکنم.جنگ،خون،مرگ،شورش،اتش.من قوانین رو میشکونم و این کشور رو عوض میکنم من از پس تمام ادمها بر میام .ولی زندگی چی؟من از پس بازی زندگی بر میام؟خودمم نمیدونم.
Todos los derechos reservados
#314
iran
WpChevronRight
Únete a la comunidad narrativa más grandeObtén recomendaciones personalizadas de historias, guarda tus favoritas en tu biblioteca, y comenta y vota para hacer crecer tu comunidad.
Illustration

Quizás también te guste

  • Under the Skin of the Moon
  • 𝙎𝙞𝙡𝙡𝙖𝙜
  • 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙢𝙖𝙟𝙚𝙨𝙩𝙮 [KookV]
  • Rival(VKOOK)🔞
  • 𝗣𝘂𝗿𝗽𝗹𝗲 𝗠𝗼𝗷𝗶𝘁𝗼 | 𝖵𝗄𝗈𝗈𝗄
  •  " 𝘼𝙁𝙏𝙀𝙍 𝙔𝙊𝙐 "
  • Snowy Wish
  • 𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒀𝒐𝒖 𝑳𝒆𝒇𝒕 𝑴𝒆 (𝑪𝒐𝒎𝒑𝒍𝒆𝒕𝒆𝒅)
  • ●• LEAVE YOUR DEVIL TO ME •●

ماه کامل مثل آینه‌ای در آسمان می‌درخشید، اما جین فقط به چیزی درون خودش فکر می‌کرد-فرزندی که در سکوت، آینده‌ای تازه را نوید می‌داد. او امگای مقدس بود، نه به‌خاطر جایگاه، بلکه به‌خاطر قلبی که میان عشق و وظیفه پاره شده بود. نامجون، یوونگی، تهیونگ و جونگ‌کوک-آلفاهایی با قدرت و غرور، هرکدام می‌خواستند جین را در کنار خود ببینند، نه فقط برای عشق، بلکه برای وارثی که می‌توانست جایگاهشان را در گله تثبیت کند. اما میان آن‌همه نگاه سنگین، فقط یک نفر بود که ساکت مانده بود-جیمین. امگایی دیگر، اما با نگاهی که حرف نمی‌زد، فقط می‌فهمید. او هیچ ادعایی نداشت، فقط حضورش گرم بود، شبیه خانه. جین در دل خود گم شده بود، میان آلفاها، غرور، انتظار... اما وقتی نگاهش با نگاه جیمین تلاقی کرد، همه‌چیز برای لحظه‌ای ساکت شد. شاید فرزندش نیاز به یک پدر قدرتمند نداشت. شاید... فقط کافی بود عشق واقعی در کنارش باشد

Más detalles
WpActionLinkPautas de Contenido