ONSRA*VKOOK*

ONSRA*VKOOK*

  • WpView
    Reads 97
  • WpVote
    Votes 25
  • WpPart
    Parts 7
WpMetadataReadMatureOngoing
WpMetadataNoticeLast published Sat, Oct 11, 2025
زندگی یک داستان از قبل نوشته شده هستش و همه انسان ها و موجودات شخصیت های اون داستان هستن و در واقع مثل خیلی از داستانها که هیجانش به مشکلاتشه زندگی هم پر از مشکله و ما باید توی همین مشکلات خوشی رو پیدا کنیم و خوشی می‌تونه آغوش یک نفر باشه ،اغوش کسی که عاشقشی ---------------------------------------------------------------------- خلاصه:کیم تهیونگ که یک ایدل مشهوره که کلی طرفدار داره و همه عاشقشن ولی اون هیچ گرایشی به دختر ها نداره و تا الان هم نتونسته بیشتر از یک شب با کسی باشه ،و حالا بعد مدتها پسری رو توی کنسرتش میبینه و تو نگاه اول شیفته اون میشه ولی سرنوشت قرار نیست بزاره همه چیز همینقدر راحت تموم بشه ---------------------------------------------------------------------- Vkook: +باور کن اون چیزی که فکر میکنی درست نیست -یعنی میخوای بگی اون عوضی یکی دیگه رو داشت اونجوری عاشقانه و مالکانه بغل میکرد؟ ---------------------------------------------------------------------- Yoonmin: *م من واقعا متاسفم دیشب مست بودم لطفاً هر اتفاقی افتاده رو فراموش کن ~نه فراموش نمیکنم ولی خب میتونی به جای عذرخواهی برام یه جور دیگه جبرانش کنی ---------------------------------------------------------------------- Namjin به نظرم وقتشه رابطمون رو علنی کنیم ولی من از واکنش مردم میترسم نگران نباش هر چیزی باشه با هم تجربش میکنیم
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Revenge [Yoonmin]~|completed
  • Bʀᴏᴋᴇɴ ᴅᴇᴠɪʟ☠︎︎||✔️
  • bunny and bear (Taehkook)
  • Wrong number
  • Tiptoe :::... (Taekook ver.)
  • « تاراج » « 약탈 »
  • kookv baby doll [ Completed ]
  • 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝 |ᵏⁱᵐ ᵗᵃᵉʰʸᵘⁿᵍ
  • 💎••SpotLight••💎
  • In "Kim" Mansion ⏳️

↴ేخلاصه جیمین در یک قدمی تفنگی که در دستان کارآگاه بود، ایستاد و دست هاش رو بالا آورد. دست های لرزانِ یونگی رو لمس، و با انگشت شَستش، پوست رنگ پریده و سرد کارآگاه رو نوازش کرد. دست های مردش رو کنترل کرد و لوله تفنگ رو، روی پیشانی خودش گذاشت..... مردمک های لبریز از اشکش رو به چهره یونگی داد و لبخندی بهش زد. چشمانش رو بست و قطره شفاف اشک، روی گونه اش سرازیر شد. نفس های عمیق کشید تا برای آخرین بار عطرِ خاصِ کارآگاه رو توی ریه هاش حبس کند. "_ قراره بعد از کشتن من، همیشه به یادم باشی و شب ها خوابم رو ببینی.....و من از این بابت خوشحالم" (پارت ها نسبتا کوتاهه) (این فیکشن جزو بچه های قدیمی بنده ست و نیاز به ادیت داره.....پس برای نقص هاش متاسفم) ༺❈༻ 🎻ే نام ⪼『انتقام -- Revenge』 🐱ే کاپل اصلی ⪼ یونمین 🐯ే کاپل فرعی ⪼ نامجین، تهکوک 🥃ే ژانر ⪼ اکشن، جنایی، معمایی، درام، انگست، کلاسیک، مافیا 🍂ే تعداد فصل ها ⪼ 2 فصل ✏️ే نویسنده ⪼ بلو رایتر ⏳ే وضعیت ⪼ پایان یافته

More details
WpActionLinkContent Guidelines