Fourth Wing

Fourth Wing

  • WpView
    Leituras 43
  • WpVote
    Votos 11
  • WpPart
    Capítulos 4
WpMetadataReadEm andamento
WpMetadataNoticeÚltima atualização sáb, mai 30, 2026
WpInfo
Ficção
Fantasia
"FourthWing" قرار بود جئو‌ن جونگ‌کوکِ بیست‌ساله وارد ربع کاتبان شود و زندگی آرامی را با تاریخ و کتاب سپری کند. آن‌وقت ژنرال فرمانده، که هم مادر جونگ‌کوک است و هم به سخت‌گیری و کله‌شقی معروف، دستور می‌دهد کوک به جمع صدها نامزدی ملحق شود که می‌خواهند جزو برگزیدگان نِوار باشند: یعنی اژدها سواران. ولی وقتی قد آدم از همه کوتاه‌تر باشد و استخوان‌هایش به سادگی بشکند، مرگ هر لحظه در کمین است... چون اژدها‌یان با انسان نحیف متحد نمی‌شوند، او را می‌سوزانند و خاکستر می‌کنند. تعداد اژدهایانی‌ که می‌خواهند متحد شوند از تعداد دانشجو‌ها کمتر است و برای همین اغلب دانشجو‌ها می‌خواهند جونگ‌کوک را بکشند تا شانس موفقیتشا‌ن بیشتر شود. بقیه هم بخاطر مادرش می‌خواهند او را بکشند؛ از جمله کیم تهیونگ، قوی‌ترین و بی‌رحم‌ترین سر دسته سواره نظام. دوستان، دشمنان، عاشقان. هر کس در دانشگاهِ جنگِ بسگیاث دستور کاری دارد؛ چون وقتی وارد دانشگاه می‌شوی، برای خروج دو راه بیشتر نداری: فارغ‌التحصیل شوی یا بمیری. کاپل: teakook ژانر:AU / Dark romance / Future / Fantasy / Mystery / RPF AU / Superna tural / Thriller بازگردانی از کتاب Fourth wing
Todos os Direitos Reservados
#377
اکشن
WpChevronRight
Junte-se a maior comunidade de histórias do mundoTenha recomendações personalizadas, guarde as suas histórias favoritas na sua biblioteca e comente e vote para expandir a sua comunidade.
Illustration

Talvez você também goste

  • womb of oblivion
  • CHROMANDA | VKOOK
  • Daddy And Little Girl
  • The miracle of birth
  • هل سيعود كل شي...؟
  • گـــەوهــەرە بــەنـــرخــەکــەم
  • Tiptoe :::... (KOOKV ver.)
  • 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒐𝒙 ˢᵘⁿᵏⁱ
  • ~Where's My Angel❄
  • All Of My Life🧚‍♂️Vkook

فکر می‌کرد فقط یک خواب است. قرار بود فقط یک مهمانی باشد. > > شبی پر از خنده و آدم‌هایی که همه‌چیز را ساده می‌دیدند. > > اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد. > > > دریاچه‌ای سیاه... > قلعه‌ای که از میان یخ بالا آمده... > و چیزی که نامش را از زیر آب صدا می‌زند. > > اما خواب‌ها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند. > > قرار نیست پشت درها منتظر بمانند... > یا از گوشه‌ی شلوغ‌ترین اتاق‌ها نگاهت کنند. > > شبی که سامانتا به آن قلعه می‌رسد، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد- > شاید حتی بیش از حد عادی. > > خنده‌ها... > گرما... > آدم‌ها... > > مخصوصاً آدم‌ها. > > چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند. > > و بعضی چیزها... > باید برای همیشه زیر آب باقی می‌ماندند. و بدتر از همه > نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچ‌کس آنجا نیست. > > بعضی مکان‌ها بیشتر از آنچه باید، به یاد می‌آورند. > > و بعضی‌ها... > هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.

Mais detalhes
WpActionLinkDiretrizes de Conteúdo