
یک زوج جوان و در آستانه ازدواج. آیا جونگ کوک و تهیونگ با آشکار شدن تفاوت های شخصیتی و خانوادگی همدیگه در دوران نامزدی کنار میان؟ یا تمام تلاششون رو در دل زده کردن طرف مقابل انجام میدن فقط برای اینکه مقصر پایان رابطه نباشن؟ ----- برشی از داستان: تو زمان کوتاهی که طول کشید تا ماشین یونگی توی مسیر روبهرو ناپدید بشه، من، جونگ کوک جئون بودم نه یک رز. با لح ن متهمکنندهای میگه: نمیخواستی بیام مهمونی، مگه نه؟ ـ لوس نشو، معلومه که میخوام بیای. بعدم لبخند بزرگی تحویلش میدم که متقاعد بشه. البته برای واقعی بودن باید بذارم این لبخند به چشمام برسه. هر بار که این کارو میکنم، دوست دارم روی صورتش بالا بیارم؛ از شهر موریس خارج بشم و دیگه هیچوقت نبینمش.Wszelkie Prawa Zastrzeżone