BACKROOMS ✦VK✦

BACKROOMS ✦VK✦

  • WpView
    Reads 1,413
  • WpVote
    Votes 338
  • WpPart
    Parts 11
WpMetadataReadMatureComplete Fri, Oct 10, 2025
Completed ✓ تنها چیزی که با تک‌تک سلول‌های بدنش می‌تونست حس کنه، ترس بود. ترسی که هرچی بیشتر می‌گذشت، عمیق‌تر تو وجودش رخنه می‌کرد و اون رو از پا درمی‌اورد. قلبش با ریتمی عجیب و بی‌رحمانه می‌تپید، انگار قصد داشت از سینه‌اش بیرون بپره. آرامشِ نفس‌هاش فروکش کرده بود و جاش رو به نفس‌های نامنظم و تند داده بود. پاهاش به‌شدت سست و خسته شده بودن و برای ذره‌ای استراحت، التماس میکردن. افکارش گیج و پراکنده بود و نمی‌دونست دقیقاً داره چیکار میکنه. شاید چون نمی‌تونست بفهمه چطوری به اینجا اومده، کجا باید بره، یا حتی آیا کسی مثل خودش اینجاست یا نه. تنها چیزی که ازش مطمئن بود این بود که اینجا هیچ چیز عادی نیست و احساس می‌کرد هرلحظه جونش در خطره. تولد ایده: ۸ شهریور ۱۴۰۴ شروع: ۱۵ شهریور پایان: ۱۸ مهر
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • My silent feelings\Taekook/
  • DEAD LOVE // KOOKV
  •  Soulmate| BTS & TXT version
  • [Dear Diary]
  •  💙 Glass Heart 💙
  • همسر عزیز من
  • the eyes of the moon
  • BTS BOOK [oneshots & multishots]
  • On My Way
  • N E A R

"همه گفتن حواست به داداش کوچیکت باشه، مراقبش باش... ولی هیچ‌کس نگفت اگه یه روز دیدی که عاشقش شدی،باید چیکار کنی.."

More details
WpActionLinkContent Guidelines